بیخود دل بسته بودم به صداقت چشمات
اما گرمای دستت دروغ نبود!
بهت گفتم جای من ته آبه،
گفتم این بالا کسی صدامو نمیشنوه،
گفتی اگه من نیام بالا تو میای پایین!
باور کردم و دستتو گرفتم...
اومدم بالا که با هم بریم.
چراتو راه حس کردم خودمو جا گذاشتم؟
چرا تو راه از تو توهم بودن موند؟
تو تنهاییتو بیشتر دوست داشتی،
منم طعم سفر، شهد گلوم بود.
گفتم من مسافرم...گفتی با هم میریم.
حجم تو تو دفتر خاطراتم رشد کرد...
انقدر که تو توش بوجود اومدی!
انقدر که لای تمام ورقای کاغذ موندی
و من رد شدم...
نه من تو رو تو ورقا پیدا کردم، نه
تو رفتنمو دیدی...
دل بستم به نفس حرکت!
به رفتن و باور صدایی که هنوزم
میشنوم!
خاکستری شدم...دیگه نه سیاهم نه
سفید.
دایره بودنو که بفهمی، رفتن دیگه دست خودت نیست...
انگار همه از کنار هم ردمیشیمو به هم پیغام
میدیم
من همه رو نگه داشتم،
اما هیچ کدوم هنوزم طعم یک قطره
آبو ندارن!
میدونم اون یک قطره کجاس،
میدونم تا ته جاده باید برم تا برسم بهش .
چیزی که منو میکشونه نیاز تشنگیمه،
با طعم گس سفر...
که حالا دیگه انقدر چشیدمش که اگه نباشه دنبالش
میگردم.
کوله دلبستگی هام هر بار سبکتر میشه
کنده شدن تیکه هامو تو هر اقامت حس
میکنم!
نگفتم سبک سفر میکنم؟
تو سهم خودتو بردار،
یادگاری زخمش واسم میمونه که دلم
واسش تنگ نشه!
تا اون یک قطره آب هنوز کلی راهه و
منم خیلی تشنه.
تو سهم خودتو بردار...